🍫 دختر شکلاتی 🍁 پسر لیمـ ـونادی 🍹 p2

🍫 دختر شکلاتی 🍁 پسر لیمـ ـونادی 🍹 p2,

🍫 دختر شکلاتی 🍁 پسر لیمـ ـونادی 🍹 p2

اشکم داشت سرازیر میشد

به هر طرف نگاه میکردم پر از بچه دبیرستانی بود

میخواستن منو نگا کنن تا ببینن عکس العملم چیه

یوکی دستش رو از روی شونه ام برداشت

سرش رو کج کردش

چشاش رو گشاد کرده بود و بهم زل زده بود

تعجب کرده بـ  ـود

با خودم گفتم :

دختر توکه بازیچه ی دست بقیه نیستی

نباید اینقدر خجالتی باشی

باید یه کاری کـ  ـنـ  ـی ؟!

قبل از اینکه گوله اشکات سرازیر بشه

بهترین کار . . .

گفتن حرف توی دلمه

آره . . . همین کار رو باید بکنم

اما . . . صبر کن ببینم

اگه اوضاع بـ د بشه چی؟

اگه هوتارو با . . . مشت بکوبه توی صورتم چی؟

نه .  . .

این اتفاق نمیفته . . .

باید شجاع باشی

آره . . . خودشه

بهترین راهه

سرم رو بالا گرفتم

بچه ها داشتن پچ پچ میکردن

نه نه صبر کن نمیتونم

هوتارو بهم زل زده بود

نفس عمیقی کشیدم و بلند گفتم :

ا ـــــی پــســره ی بــی ادبــ خـجـالتتـ نمـیـکشـی با ایـن کــارت ؟

مو لــیــمــویــی . . .

واقــعـــا کــه

 

دیگه حرفی نداشتم بگم

دیگه چی باید سر هم کنم

ای کاش قبل از این که حرفم رو میزدم روش فکر میکردم

داشتم با اخم به هوتارو نگاه میکردم که فک نکنه کم آوردم

هوتارو همین جوری داشت نگام میکرد

که یهو ... خخخخخخخخ

خندید ؟

به چی داره میخنده ؟؟؟

از حرفم پشیمون شدم

اگه سیلیم میزد بهتر از این بود که بهم بخنده

اومد جلو . .  .

صبر کن چرا داره میاد جلووووو

با اون نگاهش که غرور توش موج میزد نگام میکرد . . .

همون جوری که دشت میومد جلو منم میرفتم عقب

خودرم به دیوار دیگه کجا در برم؟

اون با اخم بهم زل زده بود

خیلی ترسیده بودم

همش سرش رو میاورد نزدیک

خیلی ترسیده بودم

خیلی اومده بود جلو

نمیدونم چرا اما پام رو گذاشتم روی قرنیز

یهــ ـــو پـ ـام سر خورد

تالاپی افتادم زمین

همه داشتن میخندیدن

به دور و برم نگا کردم

جلوم

دقیقا پشت هوتارو راهروی ورودی مدرسه بود

بلند شدم

چشمام رو بستم سریع دویدم شونه ام خورد به شونه ی هوتارو . . .

هوتارو رو زدم کنار و دویدم سمت کلاس ها . . .

داشتم میدویدم برام مهم نبود که کی جلومه

از پله ها بالا رفتم و رفتم توی کتابخونه

هیچ کسی اونجا نبود

چون هیچ کسی این موقع روز اینجا نمیاد

فقط من بودم

نشستم روی یکی از نیمکت ها

اشکم سرازیر شد

روی میز افتادم داشتم گریه میکردم

با خودم بلند بلند میگفتم :

چه دختر احمقی هستم

همین یه دفعه هم که خواستم

مثلا یکم شجاع باشم

گند زدم

واقعا که

پسره ی عوضی

هـ   ـق هـ  ـق

فکر کرده کیه

مو لیمویی

هق هق . . .

یه صدایی اومد

گفت : پس که اینطور . . .

ماجرا ی جالبی بود

پس با هوتارو مشکل پیدا کردی آره؟

همه چیو از توی پنجره دیدم

 

وای نه . . . اصلا یادم نبود

مسئول کلاب وضیفه داره زنگ هایی که کلاس نداریم رو توی کلاب بمونه

ساکورا کو . . . یعنی همه ی حرف های منو شنیده

بیچاره شدم . . .

 

ادامه دارد . . .

 

سه شنبه دهم خرداد ۱۴۰۱11:59𝔃𝓪𝓱𝓻𝓪🎀زـهـــراღ
آخرین مطالب