اصلا حواسم به جلوم نبود
سرم رو گرفتم بالا
چی . . . میدیدم ؟
یه دقیقه ترسو توی دستم حس کردم اما به خودم نیوردم
و با اخم نگاهش کردم
یه قدم رفتم عقب
که تازه تونستم واضح ببینمش
هوتارو رو دیدم
اما اونجوری نبود
یه نگا به سر تا پاش انداختم
خیسِ خیس بود مث موش آبکشیده
سوالی بهش خیره شدم
فکرم نکردم فقط ازش پرسیدم
چـی شده؟
زل زد توی چشمام
ترسیدم و سرم رو گرفتم پایین
قدش خیلی بلند بود
گفت :
بخشید !!
سرم رو گرفتم بالا و با اخم نگاهش کردم
همه ی اتفاق ها ی صبح جلوی چشمم رد شد
و اینکه بچه ها بهم میخندیدن
واقعا ازش عصبانی بودم
سرمو گرفتم پایین و از کنارش رد شدم و به راهم ادامه دادم حتی نمیخواستم اسمشو بشنوم
برگشت و گفت
صبر کن
بهش اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم
گفت
وایسا
اخم کردم و سریع تر رفتم
که یهو یه چیزی مچ دستم رو گرفت
برگشتم
هوتارو رو دیدم که از عصبانیت سرخ شده بود
ترسیدم اما نشون ندادم و مثل خودش با اخم نگاش کردم
و بلند داد زدم :
دســـتـمـو ولـ کــــن
متعجب بهم خیره شد
دستم رو محکم کشیدم و از تو دستش در آوردم
و بدون اینکه حتی به پشتمم نگا کنم به سمت کلاسا حرکت کردم
واسم مهم نبود که هوتارو الان چه وضعی داره
وارد کلاس شدم و سر جام نشستم
همینجور که داشتم وسایلمو رو میزم میچیدم با خودم میگفتم :
پسره یه پرو
آبرو مو جلوی همه بردی
بعد ازم طلب ببخشش میخوایی
برو همین لیمونادای مزخرفتو بخور
ایششش
******************************************************
زنگ خونه رو زدم
سوزومی درو باز کرد و گفت:
سلام خانم خوش اومدید
ناهار نیم ساعت دیگه آماده اس
لبخند محوی زدم
و بدون اینکه چیزی بگم رفتم تو اتاقم
سوزومی خدمتکارمون بود
و مامان و بابام هم مثل همیشه خونه نبودن
لباسای مدرسه مو درآوردم چسبونک شده بودن
دستی به موهام کشیدم اونا هم چسبونک بودن
یه دوش گرفتم و بیرون اومدم
اومدم برم لباسامو بندازم توی ماشین
که دیدم لباسام نبودن
لبخندی زدم
سوزومی برام مث یه خدمتکار نبود بلکه عضوی از خانواده مون بود
همیشه اون از من مراقبت کرده 😊
رفتم پیش سوزومی
گفتم
ممنون
تا سوزومی خوست جواب بده زنگ در خونه مونو زدن
گفتم من درو باز میکنم
درو باز کردم از دیدن صحنه ای که جلومم بود تعجب کردم
ادامه دارد . . .